تا به حال به خرید کردن‌هایمان دقت کرده‌ایم؟ هنگام خرید یک محصول چه اندازه بر روی کیفیت، ماندگاری و ضمانتش پا فشاری می‌کنیم؟ می‌خواهیم خیال‌مان بابت همه چیز راحت باشد، به نحوی می‌خواهیم از سمت فروشنده خاطر جمع شویم تا بدانیم فردا روزی اگر مشکلی برایمان پیش آمد می‌توانیم رویش حساب باز کنیم و جوابگوی ما خواهد بود، فروشنده‌ای که گاهی تنها هدفش فروش محصولش است و به یک مشتری تنها تا لحظه پرداخت پول نیاز دارد و هیچ علاقه‌ای به ادامه یافتن رابطه بین فروشنده و خریدار جهت مسئولیت‌های آتی ندارد.

فرض کن محصولی را از فروشگاهی بخری و چند روز بعد عیب و ایرادی درون محصول نمایان شود و هنگامی که نزد فروشنده خوش سر زبان روز خرید باز‌می‌گردی چیزی به جز جواب‌های سربالا عایدت نشود، چه حس و حالی پیدا می‌کنی؟ اصلاً حس جالبی نیست و متاسفانه اکثر افراد این مورد را بسیار تجربه کرده‌اند، البته فروشنده نیز حق دارد، خرش از روی پل گذشته است و دیگر به مشتریش نیازی ندارد! حال فروشنده‌ای مانده است خشنود از فروش محصول و پول دریافت کرده‌اش و مایی مانده‌ایم با آن همه تصور و اعتماد تخریب شده‌ای که نسبت به فروشنده باز کرده بودیم. پول‌ِمان رفت ولی باز هم می‌توان آن را تهیه کرد، مهم‌تر از آن حس بین ما و فروشنده بود که از بین رفت، حس اعتماد.

از محصولات و فروشندگان بگذریم! در زندگی روزمره‌ با آدم‌ها چگونه رفتار می‌کنیم؟ گاهی به شدت احساس تنهایی می‌کنیم و از سر ناچار به هر شخصی رو می‌آوریم تا تنهایی‌مان را به هر شکلی پر کنیم. برای جذب دیگران دست به هر عملی می‌زنیم، استفاده از جملات رایج عاشقانه، قول‌های بی‌پایه و اساس و هزاران مورد پوچ دیگر. تنهایی‌مان که پر شد دیر یا زود افراد زیادی دور و برمان را پر می‌کنند، اطراف‌مان روز به روز شلوغ‌تر می‌شود، مایی که مشکل تنهایی داشتیم حال به بهترین نحو ممکن نیازمان برطرف شده است، سرگرم افراد جدید می‌شویم و نیازمان به شخصی که در تنهایی‌هایمان پیدا کرده بودیم کم‌تر و کم‌تر می‌شود. ما می‌شویم همان فروشنده و مشتریان‌مان را فراموش می‌کنیم. این قضیه فقط به تنها بودن‌ها ختم نمی‌شود، به خاطر مسائل بسیاری به این و آن نزدیک می‌شویم، در واقع خوب می‌دانیم چرا قصد جذب شخصی را داریم چرا شخصی را با حرف‌هایمان خوب مغز پخت می‌کنیم ولی آن شخص هیچ موقع از این اهداف با‌ خبر نمی‌شود و بی‌ خبر از همه‌جا گول قلب و احساس ساده‌اش را می‌خورد و به یک فروشنده دل می‌بندد، فردا روزی که محصول‌مان را فروختیم دیگر نیازی به آن شخص نخواهیم داشت، آن شخص می‌ماند و یک قلب و احساس شکست خورده و بیشتر از آن بابت اعتمادی که بی‌چون و چرا به طرف مقابلش بسته بود.

اگر از روی قصد و غرض خاصی به شخصی نزدیک می‌شویم حداقل انصاف داشته باشیم و بگوییم، موارد بسیاری پیش آمده است که طرف مقابل‌ وضعیت را درک کرده است و با در نظر گرفتن همه جوانب وارد این قضیه شده است و همین امر باعث شده است در آن رابطه هیچ بازنده‌ای وجود نداشته باشد. انصاف داشته باشیم، وقتی کارمان با شخصی تمام شد بی‌ خبر نرویم چرا که بی شک فردا روزی بازیچه دستِ فروشندگانی ماهر‌تر از خودمان خواهیم شد.

 

 

دیدگاه‌تان را بنویسید

avatar
  اشتراک  
اطلاع برای