همیشه زیبایی در سادگی معنا میشود، در رنگ و طرحهای ساده، در حالات پیش فرض و پیش پا افتاده! ما همیشه پوشیدن لباسهای رنگ تیره را به رنگهای روشن ترجیح میدهیم. رنگهای مشکی، طوسی، نوک مدادی و هر نوع رنگ دیگری از باب تیرهاش انتخاب اکثر ما برای پوشش است. رنگ و رویی که کمتر دیده را به خود جذب کند، طرح و پوششی که کمتر ذوق و دلشاد بودن پوشنده را به عیان بگذارد.
ما در خیابان تنقلات نمیخوریم. خوردن چیپس، پفک، بستنی، شکلات و خوراکیهای دیگر صرفاً برای کودکان جایز است. در نهایت، در دست داشتن یک بطری آب معدنی را به سایر موارد ترجیح میدهیم و بعضاً وجود آن را سبب افزایش شخصیت خود میدانیم. ما در خیابانها و مکانهای عمومی بلند نمیخندیم، ما خندیدن با صدای بلند را نوعی نبود شخصیت میپنداریم و با لبخند باریکی از کنار مسائل خندهآور رد میشویم. ما به تمام این سادگیها عادت کردهایم. ما به نوعی برده این نوع ساده بودنها شدهایم. ما قدمی بر نمیداریم که پایمان از محلهای خط کشی شده بیرون بزند. ما از ابتدا به تیره بودنها دل بستیم، به رنگهای تیره. خودتان ببینید، نوع نگاه و طرز تفکر ما در مورد پوششهای رنگی و روشن چگونه است؟
ما نه تنها خودمان ساده زندگی میکنیم بلکه این سادگی را نیز از دیگران طلب میکنیم. ما ساده زندگی کردهایم ولی نمیدانیم که در پس این ساده بودنها چه چیزهایی را از دست دادهایم. ما ذوق و نشاط را از خود گرفتیم تا با عموم مردم هم نظر و در یک راستا باشیم. ما در جاده زندگی تک تک نشانهها را خواندیم تا با احتیاط بیشتری برانیم. نشانههایی که تعداد کثیری از آنها ما را به یکسان بودن در کنار یکدیگر سوق میداد. ما در جامعه همگی لباسهای تیره بر تن کردیم. ما در جامعه همگی سکوت کردیم. ما حتی از ترس کثیف شدن لباسهایمان رنگ سفید را از فهرست پوشاک خود حذف کردیم.
ما خیانت کردیم، من خیانت کردم، تو خیانت کردی، ما خود به یکدیگر خیانت کردیم. ما میتوانستیم در راه عوض کردن این عقاید قدمی برداریم، ما میتوانستیم با دلیل و مدرک رنگها را جایگزین تیره بودنها کنیم. ما میتوانستیم خندین را جایگزین سکوتهای طولانی مدت در کوچه پس کوچههای این شهر کنیم. ما میتوانستیم نشان دهیم دل خوش ملاک زندگی است اما چشم پوشی کردیم، سرهایمان را پایین آوردیم و همانند دیگران زندگی کردیم.
سالها گذشت، سالهای دیگری نیز خواهد گذشت و همچنان لباسهای تیره رنگ حجم وسیعی از کمدهای ما را اشغال کردهاند. مگر رنگها دلیل شادی این زندگی نیستند؟ مگر طبیعت خدا به دلیل تنوع رنگهایش مورد ستایش آدمیان قرار نمیگیرد؟ مگر دیدن دلِ شاد باعث ترویج خوشی نمیشود؟ مگر آدمیان از خوردن لذت نمیبرند؟ پس چرا خیابانهایشان این چنین سوت و کور است؟ شاید هم به یکدیگر قول دادهاند که خوشیهایشان را به صورت انفرادی صرف کنند و در مقابل دیگران نقاب بگذارند.
نمیدانم ولی من با دیدن لباسهای شاد و رنگی بیاختیار دلم شاد میشود، کودک درون من در هر مکانی از خوردن چیپس و پفک لذت میبرد، من با شنیدن خندههای مردم کوچه و خیابان دلم قرص میشود. یک آدمی در طول روزهای سخت و پرمشغله زندگیاش به تمام این شادیها نیاز دارد. آدمها برای ادامه زندگیشان به امید نیاز دارند و برای خلق امید به دنبال بهانه و دل شاد میگردند.
من باید دلیل نگاه و دلِ شاد آنها باشم حتی اگر مرا درک نکنند، حتی اگر مرا مسخره کنند. آنها در ظاهر جور دیگه رفتار میکنند ولی در باطن، وجودشان از من انرژی دریافت میکند. من همان طبیعت خدا هستم، ما همه تک به تک تشکیل دهنده طبیعت رنگبهرنگ این دنیا هستیم. سعی کنیم از امروز به دنبال دلِ شاد باشیم حتی اگر به قیمت کنار گذاشتن عادتهای چندین و چند ساله غلط ما باشد. بیاییم کمی هم ما به این دنیا راه و روش زندگی کردن را بیاموزیم.