عقابی بالای کوهی سه تخم گذاشته بود. روزی از روزها یکی از این تخمها به دلیل طوفان شدیدی که وجود داشت از لانه عقاب خارج شده و به سمت دامنه کوه قِل میخورد. این قِل خوردن ادامه مییابد تا این تخم به مزرعهای وارد شده و پیش پای مرغ فربهای متوقف میشود. مرغ سری میچرخاند و با تعجب به این تخم نگاه میکند. با همان حالت متعجب بلند میشود و با پایاش تخم را به سمت دیگر تخمهای زیرش هدایت میکند و مجدداً روی آنها مینشیند.
روزها میگذرد و جوجهها سر از تخم بیرون میآورند. در ابتدا جوجهمرغها با تعجب به جوجهعقاب نگاه میکنند ولی کمی بعد این تفاوت برای آنها عادی میشود. جوجهعقاب که به این تفاوت پی برده بود سعی میکرد مثل آنها رفتار کند تا این حس تفاوت از بین برود.
روزها گذشت، این جوجهعقاب چنان ماهرانه حرکات و رفتار آنها را تقلید کرده بود که گویی از آنها اصالت بیشتری در مرغ بودن داشت! گاهی به پرواز پرندگان و عقابها در آسمان نگاه میکرد، گاهی به بالهای خودش چشم میدوخت؛ شاید دوس داشت تا حس پرواز را بچشد. به خوردن علف، سبزی، جانوران خاکی و دانههای غذایی بر روی زمین مزرعه عادت کرده بود. دیگر بزرگ شده بود، گاهی صبحها به جای خروس مزرعه فریاد قوقولی قوقو سر میداد. به خوبی مرغ برتر بودن را یاد گرفته بود، بالهایاش را به عقب میداد، سینه سپر میکرد و در مزرعه قود قود کنان به این طرف و آن طرف میرفت. جوجهعقابی که از ترس تفاوت با دیگران، به سرعت رفتار آنها را تقلید میکرد حالا به خروسی نمونه تبدیل شده بود. غرور و ابهت خاصی پیدا کرده بود.
سالها گذشت. عقاب همچون خروسی زندگی کرد و مرد. هیچگاه لذت پرواز را دریافت نکرد و به عظمت واقعی خودش پی نبرد. زندگی در میان خروس و مرغها هیچ وقت به او اجازه نداد تا به حقیقتاش پی ببرد.
این داستان شاید شبیه حال و روز شمار بسیاری از ما انسانها باشد. انسانهایی که سیرتشان را با رفتار و اخلاق اطرافیانشان هماهنگ میکنند؛ پا در مسیر آنها میگذارند و برتر بودن نسبت به جماعت موجود را نوعی تکامل و مقصد مسیر و هدفشان تلقی میکنند. اگر در جمعی باشید، دیر یا زود همرنگ آن جمع میشوید. این همرنگ شدن آنقدر به آرامی شکل میگیرد که گویی از ابتدا جوهره این جماعت در خمیرمایه شما نهادینه شده بود.
این مطلب شاید تلنگری باشد که باعث شود با دیدی متفاوت به زندگی و محیط اطراف خود نگاه کنیم.