خواهشاً اینبار اگر خواستی من را قضاوت کنی، ابتدا به خودم بگو. نه برای آنکه جلویات را بگیرم. نه برای آنکه نوع گویشات را تذکر دهم. تنها میخواهم با کمال ادب و احترام، در نهایت خونگرمی، تو را به خانهام دعوت کنم.
تقاضا دارم مدتی را مهمان من باشی. زیر یک سقف با من زندگی کنی. صبحها را با من بیدار شوی، به محل کارم بیایی. با کارفرما، مشتریان و همکارانام همصحبت شوی. نگاههایشان را تحمل کنی. اندکی هم تو وظایف من را انجام دهی. اجازه بده تا بعد از ساعت کاری، قبل از رفتن به خانه، کمی هم در خیابانهای شهر، پیاده قدم بزنیم. بیا تا کمی رفتار مردم کوچه و خیابان را به تو نشان دهم.
تلفن همراهام را بگیر. چند روزی را تو جوابگوی تماسهای آن باش. لطفاً مدتی را تو جوابگوی صاحبخانه باش.
شامها را با من بخور، هرچهقدر ساده باشد، اما گرسنه سرت را بر بالش نمیگذاری. شبها را با من بمان. خاطراتام را مرور کن. پای درددلهای شبانهام بنشین. بعد از آن اگر توانستی بخواب.
تقاضا دارم به همین یک روز بسنده نکنی. چندماهی را نزد من بمان. مدتی را تو جای من زندگی کن. دردهایام را بشنو، زخمهایام را بچش، خستگیهایام را بکش، حرفهایام را بخور، سکوتام را بفهم، فریادم را ببین. بر روی صندلیام بنشین. رفتنها را ببین. سیلیها را بچش. ناسزاها را بخور. امیدها را از دست بده. با من بغض کن. با من آه شو. با من درد شو. با من ببار.
مدتی که من را زندگی کردی، دیگر آسودهخاطر میشوم. مسیرت باز میشود، میتوانی بروی. نامهای در دستات میدهم. آن را با خون در رگهایام امضاء خواهم کرد. آن نامه گواهی میکند، از این پس میتوانی آزادانه در هر مکان و زمانی که دلات خواست، من را مورد قضاوت قرار دهی و هرچه دلات خواست بگویی.
دیگر خیالات راحت باشد، تمام قضاوتهایات حلال خواهد بود. حتی حلالتر از شیر مادرت./پایان