روزی شخصی تک‌چشم به شهری سفر کرد. از آغاز ورودش به آن شهر، شروع کرد به امر و نهی کردن به دیگران. بی‌آن‌که کسی او را بشناسد یا او کسی را بشناسد به دیگران دستور می‌داد. به دیگران گوش‌زد می‌کرد شما باید از من اطاعات کنید و حرف‌های مرا بی‌چون و چرا گوش کنید. اما تمام درخواست‌های او به اطاعت کردن ختم نمی‌شد. او خود را برتر و زیباتر از دیگران می‌پنداشت.

ساکنین شهر از دست او به تنگ آمده بودند. حتی علت این افکار او را نمی‌دانستند. او چه برتری نسبت به ما دارد؟ او چه چیزی در خود می‌بیند که احساس می‌کند ما باید فرمان‌بردار او باشیم؟ اون نه تنها زیباتر از ما نیست بلکه یک چشم هم ندارد! حتی یک نفر هم نبود که او را بشناسد! ساکنین تصمیم می‌گیرند تا در شهرهای اطراف دنبال رد یا نشانی از آن شخص تک‌چشم بگیرند.

روزها گذشت اما گشت‌وگذار بی‌فایده بود. در مسیر بازگشت به شهر خود، متوجه روستایی شدند که عده‌ای «خدای‌مان‌ رفت، خدای‌مان رفت‌»کنان بر سر خود می‌زنند. نزدیک‌تر که شدند چیز عجیبی در بین آن مردم دیدند. مردم آن روستا همگی نابینا بودند. کمی از خدای‌شان پرسیدند و آن‌ها خدای خود را فردی با قدرت نام بردند. فردی که می‌توانست دنیا را ببیند. فردی که همه آن‌ها را خلق کرده بود.

بیش‌تر که به حرف‌‌های مردم آن روستا دقت کردند متوجه شباهت عجیب این خدا با آن مردی که به تازگی به شهر آن‌ها آمده بود، شدند. تازه متوجه این امر شدند که آن شخص با یک چشم در بین افرادی نابینا ادعای خدایی می‌کند و چون مردم این روستا او را می‌پرستند او را باور آن‌که خدای دیگران نیز هست برداشته است! به همین دلیل خود را از دیگران برتر می‌داند و با یک چشم انتظار دارد بتواند برای افرادی که دو چشم دارند نیز خدایی کند!

مشابه این داستان در زندگی ما بسیار اتفاق می‌افتد. افرادی که توسط عده‌ای بی‌دلیل بزرگ می‌شوند و آن‌ها را باور آن‌که از دیگران برترند برمی‌دارد. گاهی باید به دیگران گوش‌زد کنیم، تو تنها می‌توانی در شهر کوران خدایی کنی، نه در جایی دیگر!

0 0 امتیاز
امتیاز
اشتراک
اطلاع برای
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
0
نظرتو در مورد این مطلب بگو :)x
()
x