همیشه قبل از بیرون رفتن از خانه، درِ تراس را باز میکردم تا میزان سرما و گرمای هوا را بسنجم و برطبق آن پوشش بیرونام را انتخاب کنم.
روزی از فصل پاییز بود، هوا را بررسی کردم، سرد بود. بلوز آستین بلند کلفتی را بر تن کردم و راهیِ خیابان شدم. چشمام که به مردم کوچه و خیابان خورد فهمیدم که من مشکلی دارم، آن هم مشکل در سنجش آب و هوا! از طرز نگاه مردم نیز میشد فهمید که آنها هم به این مشکل پی بردهاند. زیرا همه لباسهایی نازک و آستین کوتاه بر تن داشتند و من…! از آن روز به بعد با وسواس بیشتری پوشش بیرونام را انتخاب میکردم. اول سرما و گرمای هوا را بررسی میکردم سپس به نوع پوشش مردم کوچه و خیابان فکر میکردم و بعد پا به خیابان میگذاشتم.
خدا را شکر دغدغه و نگرانی من بابت تفاوت پوششام با مردم از بین رفته بود. درست است هوا کمی برای من سرد بود ولی من هم همانند آنها لباس آستین کوتاهی بر تن داشتم. در حقیقت تحمل سرما از تحمل نگاههای مردم برای من قابل قبولتر بود. آن روز را فراموش نمیکنم، روزی که من سرما را به نگاههای مردم ترجیح دادم. زیرا چند روزی را به لطف نوع پوشش آن روز درگیر سرماخوردگی و حال ناخوشایندم بودم.
گذشت و گذشت. این فرایند بارها و بارها تکرار شد و سرماخوردگیهایی در پس چنین رفتاری. یک روز که درگیر عطسه، آبریزش بینی و متعلقات مربوط به سرماخوردگی بودم حال خرابام مرا به فکر فرو برد! از خودم پرسیدم آن مردمی که به خاطرشان نوع پوششات را عوض کردی و مسبب چنین اوضاعی شدند حال کجایند؟ آیا تو را میبینند؟ آیا از حال و احوال تو خبر دارند؟ آیا میگویند طفلکی بهخاطر همرنگشدن با ما به چنین روزی دچار شده است؟ نه! قطعاً که نه! آنها حتی از وجود من هم خبر ندارند! چه برسد اطلاع از حال و احوالام!
آن روز، آن حال، آن سرماخوردگیهای مکرر، آن مردم کوچه و خیابان درس بزرگی را به من آموختند. آموختم حال و روزم تنها برای خودم باقی میماند، نه کس دیگری! آموختم غمهایام را تنها خودم خواهم خورد، نه کس دیگری! از آن روز به بعد نه تنها پوشش من در اغلب اوقات با پوشش سایرین در کوچه و خیابان متفاوت بود، بلکه سبک و مسیر زندگیام نیز با آنها متفاوت بود و فهمیده بودم که هیچگاه به نظر افرادی که زندگی من برایشان هیچ اهمیتی ندارد، اهمیتی ندهم./پایان
تو از چه اتفاق یا از چه روزی به بعد به این مسئله پی بردی؟