از آدم‌ها بدم می‌آمد! از آدم‌ها و اجتماع‌شان.

تا جایی که یادم می‌آید لقب اجتماع‌گریز را کسب کرده بودم. به‌واسطهٔ فاصله‌ای که نسبت به دورهمی‌ها و مهمان‌‌ها اتخاذ می‌کردم، صفت افسردگی هم به آن اضافه شده بود. نه دل خوشی از آدم‌ها داشتم، نه علاقه‌ای داشتم که دل خوشی از آن‌ها داشته باشم. دوری و دوستی را ترجیح می‌دادم. مگر آدم‌ها چه خیر و منفعتی خواهند داشت؟

سالیان سال از کوچه‌ها و پس‌کوچه‌ها گذر می‌کردم تا به واسطهٔ خیابان‌های اصلی، چشم تو چشم حجم زیادی از آدم‌ها نشوم! آدم‌هایی که هیچ انگیزه‌ای برای آشنایی، در من بیدار نمی‌کردند! خواسته و ناخواسته، دورادور، به‌نوعی در کنار این آدم‌ها زندگی کردم. مشکلات‌شان را می‌دیدم. مشکلاتی که مثل باتلاق در آن‌ها دست و پا می‌زدند. مشکلاتی که دیر یا زود من هم با آن‌ها آشنا شدم. امّا فرق من با آدم‌ها و مشکلات‌شان چه بود؟

مدتی نگذشت که به وجود قدرتی در خودم پی بردم. قدرتی که توان حل مشکلات را داشت. مشکلاتی که دیگران را به زانو در می‌آورد و من را نه! حداقل نه برای طولانی مدت. در حد یک نشست و برخاست کوتاه. بعد از حل چنین مشکلاتی، داستان من با آدم‌ها کمی فرق کرد. این بار نه تنها از آن‌ها دوری می‌کردم بلکه به ریش‌شان هم می‌خندیدم. به مشکلاتی که داشتند و نمی‌توانستند از پس‌شان بربیایند. با غرور و افتخار خودم را چند سر و گردن از آن‌ها بالاتر می‌دانستم. منِ اجتماع‌گریزِ افسرده، توان حل مشکلات و لذت‌بردن از زندگی‌ام، به‌مراتب از آن‌ها بیش‌تر بود. به واسطهٔ چنین داستانی، فاصله من از آن‌ها باز هم پیشی گرفت.

گذشت و گذشت. من شدم یک نویسنده و مشاور در زمینه اجتماع و مردم‌اش!

کار من شد نوشتن و سخن گفتن از روابط اجتماعی. کار من شد فهمیدن مشکلات مردم و بازگوکردن‌شان. کار من شد زندگی‌کردن در دل جامعه و دیدن و شنیدن حرف‌های مردم‌‌اش! انگیزهٔ من شد پیدا کردن راه و روش حل مشکلات‌شان! در نهایت لذت زندگی من شد کشف آدم‌ها و علت کنش و واکنش‌های‌شان! نمی‌دانم رسالت زندگی من این چنین بود یا این زندگی نوعی نفرین برای زندگی سابق‌ام بود.

حال، منِ مردم‌گریز، به‌نوعی به همین مردم پیوند خورده‌‌ام. منی که هدف‌ام تنها رضایت و لذت‌بردن از زندگی خودم بود، حالا رضایت از زندگی‌ام به حال خوب و رضایت مردم از زندگی‌شان گره خورده است! نمی‌دانم متولد شده‌ام تا به چنین جایگاهی برسم! یا دنیا خواست تا جملهٔ «از هرچی بدت بیاد سرت میاد» را به رخ‌ام بکشد!

هرچه هست نمی‌دانم آن زندگی چگونه به این‌جا رسید!/پایان

0 0 امتیاز
امتیاز
اشتراک
اطلاع برای
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
0
نظرتو در مورد این مطلب بگو :)x
()
x