با نوجوان‌های بسیاری صحبت کرده‌ام. هر کدام‌شان به‌نوعی از زندگی شکایت داشتند. کم پیش می‌آمد شکایت‌هایی که از محیط خانه و خانواده می‌شد مورد قبول من واقع شود. چرا که باور داشتم بچه‌های این دوره و زمانه کم طاقت شده‌اند و گاهاً هرچیزی کاسه صبرشان را لبریز می‌کند. پس خیلی لی‌لی به لالای حرف‌های‌شان نمی‌گذاشتم تا سر چند موردی که شخصاً شاهد بودم که چه جو مخربی توسط والدین برای فرزندان ساخته شده بود!

و اما برسیم به توضیح در مورد عنوان این مطلب

چند وقت پیش داستان زندگی زنی را، از زبان زن دیگری شنیدم. زنی که تمام مال و اموال شوهرش را از او گرفته بود. خانه‌، مغازه‌، خودرو و هرچه که داشت و نداشت. در واقع این زن به‌واسطهٔ مهریه توانسته بود روی اموال شوهرش دست بگذارد و آن‌ها را تصاحب کند بدون آن‌که طلاق بگیرد یا حتی علاقه‌ای به طلاق گرفتن داشته باشد!

وقتی این داستان را شنیدم هیچ اهمیتی برای‌ام نداشت اما داستان هم‌چنان ادامه داشت.

این زن با وجود یک بچه چند ساله، به فکر به اجرا گذاشتن مهرش افتاده بود! در واقع به خاطر شغل‌اش که حقوقی بود این توانایی را در خودش دید که می‌تواند بدون طلاق مهریه‌اش را مطالبه کند.

باز هم اهمیتی برای‌ام نداشت! در نهایت جدا از واقعیت‌های پشت پرده می‌توانستم بگویم آفرین! چه زن زرنگی. و می‌توانستم تصور کنم که شاید این مطالبه در قبال عذاب‌هایی است که این زن در طول زندگی مشترک کشیده است.

با خیالی آسوده به افکار در سرم پرداختم که خط جدیدی به داستان اضافه شد.

این زن برای آن‌که پای خودش را در آن زندگی محکم‌تر کند و فکر طلاق را به صورت کامل از سر شوهرش بیرون کند!‌ اقدام به آوردن یک جفت بچه دوقلو می‌کند! و پس از آن با وجود سه بچه، دیگر با خیال راحت پرچم پیروزی را بر قله آن زندگی مشترک می‌کوبد و مهریه‌اش را تا قرون آخر مطالبه می‌کند! دل‌ام برای آن زن و شوهر که هیچ! برای آن بچه‌های طفل معصوم سوخت. زن یا مادری که از زندگی‌اش دل خوشی نداشت، زنی که از شوهرش نفرت داشت، زنی که خواه ناخواه می‌دانست آن زندگی، زندگی بشو نیست! ولی در کنار تک فرزندی که داشت با حماقت تمام پای دو از خدا بی‌خبر دیگر را هم به هوای افکار شوم‌اش به این دنیا باز کرد!

مادری که باید می‌دانست بچه‌ها به میزانی متعادل به پدر و مادر نیاز دارند. مادری که باید می‌دانست اگر از شوهرش کل مال و اموال‌اش را اتخاذ کند، دیگر برای آن مرد هیچ حس و انگیزهٔ پدری کردن نمی‌ماند! مادری که باید می‌دانست به‌واسط شغل حقوقی که دارد، در رسیدگی به بچه‌ها می‌ماند! مادری که احمق بود! مادری که ندانست وقتی خودش هیچ دل خوشی از زندگی‌اش ندارد بچه‌های‌اش چه حسی را از آن زندگی دریافت می‌کنند؟ مادری که ندانست بزرگ‌کردن یک بچه در وضعیت فعلی کار هرکسی نیست، چه برسد به سه فرزند!

مادری که خیال کرد پول حلال مشکلات است و با وجود پول فرزندان‌اش را غنی خواهد کرد! مادری که ندانست فرزندان برای رشد، به چیزی بیش‌تر از پول نیاز دارند! مادری که به واسطهٔ جاه طلبی و حماقت بی‌حد خود، دو کودک دیگر را هم بدبخت کرد!

در نهایت فرزندان این مادر به هر طریقی که هست بزرگ می‌شوند و مثل هزاران نوجوان دیگر، به روان‌شناسان و مشاوران متعددی مراجعه می‌کنند و از محیط خانه و خانواده خود شکایت می‌کنند! و شخصی مثل من می‌گوید بچه‌های این دوره و زمانه بی‌خودی همه چیز را سخت می‌گیرند!

قصدم از نوشتن عنوان «یک مادر احمق»، به زیر سوال بردن عنوان «مادر» نبود! بلکه امید دارم تا این مطلب واسطه‌ای باشد تا هر زنی به خاطر مطالبهٔ حق خودش در زندگی، اقدام به فرزندآوری نکند!

و در آخر، در نهایت احترام، والدین عزیز! شما هیچگاه متوجه آسیب‌هایی که خواسته و ناخواسته به فرزندان خود می‌زنید نخواهید شد!

دیدگاهتان را بنویسید