بعد از مدت‌ها با دایی و پدرم به استخر رفته بودیم. بعد از ورود به رختکن، لباس‌ها را که کندیم هم‌چون دسته‌‌ای اردک، پدر جلو، بعد دایی و در انتها من، به یه خط به سمت استخر می‌رفتیم.

استخر دو پله برای ورود به آب داشت که من همیشه از پلهٔ نزدیک به در ورودی داخل می‌شدم. پلهٔ دیگری در انتهای سالن بود که من تا به حال از آن استفاده نکرده بودم.

بی‌توجه به عادت همیشگی، دنباله‌روی صف، پشت سر آن‌ها راه می‌رفتم. به انتهای سالن رسیدیم. اول بزرگ دسته پدرم از پله‌ها پایین رفت. تا نصف بدن‌اش که زیر آب رفت شنا کرد و رفت. پشت سر او دایی از پله‌‌ها پایین رفت و شنا کرد و رفت. پشت سر آن‌ها من از پله‌‌ها پله به پله پایین رفتم. نصف بدن‌ام که به زیر آب رفت از پله‌ها جدا شدم و… بله! حدس می‌زدم! پله‌‌های انتهای سالن برای بخش عمیق استخر بود و پله‌های نزدیک به در ورودی برای قسمت کم عمق! کشف جالبی بود! اما…

من بچهٔ شمال‌ام. یعنی در یکی از شهر‌های شمالی که دریا دارد. این‌جا اگر به کسی بگویی شنا بلد نیستم خنده‌اش می‌گیرد و در جواب می‌گوید: بچهٔ دریا باشی و شنا بلد نباشی؟ می‌شود مگر؟

من در تهران متولد شدم و کل عمرم را این‌جا نبودم پس حق داشتم اگر شنا بلد نباشم. البته چندباری برای یادگیری شنا تلاش کرده بودم. حتی یک دورهٔ نصفه و نیمه‌ای هم برای‌اش رفتم اما خب به صورت حرفه‌ای که بلد نشدم که هیچ، به صورت ساده هم بلد نشدم! حتی یاد نگرفتم چگونه می‌توان روی آب ماند! البته در حد یک دست و پا زدن ساده و دو سه متر حرکت کردن در آب را از پس‌اش برمی‌آیم.

دست‌ها و پاهای‌ام که از پله‌ها جدا شدند به یک‌باره به پایین آب رفتم! (این‌جا جایی بود که به ذهن من شوک وارد شد). درست در حین پایین رفتن بود که فهمیدم بله! این قسمت پرعمق استخر است! چرا من از اینجا آمدم؟ چرا من به دنبال دایی و پدرم آمدم و مثل همیشه از پله‌های نزدیک به در ورودی وارد آب نشدم؟ نه! الان وقت این حرف‌ها نیست. تمام این افکار چند ثانیه بیش‌تر طول نکشید. طبق غریزه باید به دنبال کمک می‌رفتم. ذهن‌ام که به صورت خودکار دستور دست و پا زدن را به بدن‌ام داده بود تا شاید کمی دیر‌تر غرق شودم. درجا به سمتی که دایی رفته بود نگاه کردم تا از او کمک بخواهم. اما پشت‌اش به من بود و در حال دور شدن. فایده نداشت چون حالتی به من دست داده بود که نمی‌توانستم کسی را صدا کنم!‌ گویی یک لال مادرزادم! تنها قصد داشتم تا به کمک چشم‌ها و حرکت دست‌های‌ام به کسی بگویم که در حال غرق شدنم! به سمتی که پدرم رفت نگاه کردم. خدا را شکر صورت‌اش به سمت من بود اما در قیافه‌اش چیزی دیدم که نگران‌ام کرد! قیافهٔ لب‌خند‌زده‌اش داد می‌زد که در سرش چنین چیزی در حال پخش است: آفرین پسر گل‌ام، چه شنایی می‌کند. آفرین شنا کن آفرین ماشالله! با خودم فکر کردم تا من به پدرم ثابت کنم که من در حال غرق شدنم نه شنا کردن قطعاً غرق می‌شوم. پس از پدرم هم همانند دایی قطع امید کردم! با چشم‌های‌ام به دنبال آدم‌ها می‌گشتم تا طلب کمک کنم. اما از شانس زیبای من! آن روز همه آن‌طرف سالن بودند و اطراف من کسی نبود جز پدر و دایی‌ای که در حال دور شدن بود!

لحظهٔ عجیبی بود! لحظه‌ای که امید‌های‌ات را یکی پس از دیگری از دست می‌دهی و خودت را برای تسلیم شدن آماده می‌کنی. بیش‌تر که فکر می‌کردم غرق شدن هم چیز عجیبی نبود. اما دل‌ام می‌خواست فرصتی می‌شد تا با اعضای خانواده‌ام خداحافظی کنم. مخصوصاً مادرم. بعد از شنیدن خبر مرگ‌ام چه حالی خواهد شد؟ دل‌ام در همان حالت گرفته بود! دل‌ام می‌خواست دست و پا زدن را تمام کنم و به حال خودم زیر آب گریه کنم. دیگر برای زنده ماندن تقلا نمی‌کردم. مرگ را پذیرفته بودم.

به یک‌باره چیز عجیبی را حس کردم. انگار مغز من از شوک بیرون آمده بود! چیزی به من گفت به جای آن‌که انرژی‌ات را صرف کمک خواستن کنی شنا کن! همان شنای ساده‌ای که خودت بلدی! همان شنایی که تو را دو سه متر جا به جا می‌کند! نزدیک‌ترین دیوارهٔ استخر را هدف گرفتم. نفس‌ام را حبس کردم. چشم‌های‌ام را بستم و شروع کردم به شنا کردن. چیزی در من گفت این آخرین انرژی موجود در بدن تو است از آن برای نجات خودت استفاده کن. قرار شد بی‌وقفه تا جایی که نفس و انرژی‌ام یاری می‌کند شنا کنم. شاید نجات پیدا کردم.

تمام فکر من شده بود شنا و شنا کردن. تنها منتظر بودم تا دست‌‌ام چیزی رو لمس کند. لحظه‌ای که نوک انگشت‌ام به چیزی خورد! ذوق عجیبی وجودم را فرا گرفت. دست‌های‌ام را به سمت بالا بردم و لبهٔ دیواره را گرفتم. آری دیوارهٔ استخر بود! من رسیده بودم. خودم را بالا کشیدم و چسبیدم به لبهٔ دیواره. تا می‌توانستم نفس کشیدم. انگار از نو متولد شده بودم. برگشتم تا دیگران را ببینم. بله! همه حواس‌شان جای دیگری بود. حتی یک نفر هم متوجهٔ این همه دست و پا زدن من نشده بود! قطعاً اگر به امید آن‌ها مانده بودم تا الان مرده بودم!

آن روز و آن اتفاق درس بزرگی را به من آموخت. آموخت در زندگی جای آن‌که انرژی‌ات را در راستای کمک خواستن هدر دهی در جهت بیرون آوردن خودت از منجلاب استفاده کن. در غیر این‌صورت انرژی‌ات تمام می‌شود و قطعاً خواهی مرد!

دیدگاهتان را بنویسید