از کودکی همیشه به افرادی که در گوشه و کنار خیابانها گدایی میکردند، نگاه میکردم. به افرادی که در چهارراهها با سماجت تمام قصد شستن شیشه خودروها را داشتند تا شاید بتوانند پولی به دست بیاورند نگاه میکردم، به گل فروشان، فال فروشان، حتی به جملههایی که استفاده میکردند، “آقا آقا تورو خدا یکی بگیر، برای خانومت بگیر، برای دوست دخترت بگیر، تورو خدا یکی بگیر دیگه، حداقل یه بسته آدامس ازم بگیر”. من هم یک کودک بودم نمیدانستم، آیا باید به این افراد کمک کرد؟ پول داد؟ شاید هم سبک و روالشان به این شکل است، البته پولی هم برای کمک نداشتم.
بزرگتر شدم، فهمیدم آنها قشری از جامعه هستند که سعی دارند به طریقی پول خورد و خوراکشان را به دست بیاورند. یک نفر در پیادهرو کفش واکس میزد، یک نفر با یک ترازو در مقابلاش افراد سبک و سنگین را وزن میکرد، یک نفر با یک بسته فال و یک مرغ عشق فال میفروخت. تعدادی هم نه محصولی برای فروش داشتند نه خدمتی برای ارائه، تنها کاسهای در مقابلشان بود و امیدوار بودند تا دیگران برایشان پول بریزند.
حال بزرگتر شده بودم، نمیتوانستم ساده از کنار این افراد بگذرم، افرادی که در هنگام گذر از کنارشان انواع و اقسام دعاها را به جونت می کنند “خوشبخت بشی الهی، خیر از جوونیت ببینی، عمر با عزت داشته باشی”. سخت بود از پولی که به زحمت به دست آورده بودی و برایت شیرین بود به کسی ببخشی. ولی طولی نکشید که جملات مختلفی درباره این افراد گوشم را پر کردند “معتاده کمکش نکنید میره خرج دوا درمونش میکنه، گداس کمک نکنید عادت میکنه به گدایی”.
در این لحظه حس کردم راست میگویند، چرا باید به افرادی که نه کالایی برای فروش دارند نه خدمتی برای ارائه کمک کرد؟ این افراد به کمکهای بیخود و بیجهت مردم عادت کردهاند.
بسیار خوب، یک دسته از افراد از ذهنم بیرون رفتند، مانده بود بقیه افرادی که چیزی برای عرضه داشتند، گاهی چیزی از این افراد میخریدم حس خوبی هم داشت، اکثراً کودکهایی بی سرپرست بودند، دل آدم هم بیشتر برایشان به رحم میآمد.
یک مدت که گذشت داستان زندگیشان را فهمیدم، تیمی که توسط چند آقا بالاسر مدیریت میشود و کودکانی که به چشم کودکانِکار دیده میشوند و موظف هستند تا شب به شب با حداقل کارکرد روزانهشان به خانه (یک نوع خرابه) بروند. پس این افراد هم از پولهایی که دریافت میکنند خیری نمیبینند؟ بسیار خوب، این افراد هم از لیست خط خوردند.
مدتی گذشت و خبر افراد پولداری را که در خیابانها گدایی میکردند و دارای چند ماشین و خانه بودند در جامعه پخش شد.
عجب! پس این افراد هم گدا نیستند؟ با این حساب دیگر نباید به شخصی کمک کرد. شد داستانی که نباید به افرادی که کارشان گدایی است کمک کرد. با این مسئله کنار آمدم و سعی میکردم تا جایی که ممکن است به کسی کمک نکنم و فقط در بعضی از موارد که شرایط کمی فرق داشت دینم را عطا میکردم.
روزها و ماهها گذشت، روزی در یک چهارراه صحنهای را دیدم! یک خودرو مدل بالا در یک چهارراه توقف کرده بود و کلی پسربچه و دختربچه به دور آن جمع شده بودند. کمی دقت کردم راننده در حال خرید تمام گلها، آدامسها و فالهایشان بود. صدای خندههایشان به راحتی شنیده میشد، حس ذوقی که در چهره و صدایشان بود “آقا گلای منم بخر، آدامس دارم بازم، اینارم بخر، میزاری یه بوق بزنم؟ فالای منو نمیخری؟ 14 تا فاله تورو خدا اینارم بخر” و رانندهای که تمام دار و ندارشان را خرید. با چه هیجانی با همان دستهای سیاه و کثیف پولهای داخل دستشان را میشمردند. باورم نمیشد با دیدن این همه شادی من هم شاد شده بودم. شادی که چند ساعت بیشتر دوام نداشت، پولی که برای آنها نبود، پولی که تا قران آخرش را باید پس میدادند و لذتی که در نهایت یک روز بیشتر مهمانشان نبود.
عادت کرده بودند به این نوع زندگی، تمام دلخوشیهایشان شده بود فروش بیشتر، برای یک لقمه نان، برای یک سرپناه، برای یک زندگی تاریک.
باز هم من ماندم بر سر دو راهیِ کمک کردن و کمک نکردن؟ کمک کنم تا شاد شوند یا کمک نکنم زیرا زحماتشان نصیب فرد دیگری خواهد شد؟