آرشیو دسته بندی: متن آزاد

متن آزاد شماره ۳۳: روزی که من غرق شدم!

بعد از مدت‌ها با دایی و پدرم به استخر رفته بودیم. بعد از ورود به رختکن، لباس‌ها را که کندیم هم‌چون دسته‌‌ای اردک، پدر جلو، بعد دایی و در انتها من، به یه خط به سمت استخر می‌رفتیم. استخر دو پله برای ورود به آب داشت که من همیشه از پلهٔ نزدیک به در ورودی […]

متن آزاد شماره ۳۲: یک مادر احمق!

با نوجوان‌های بسیاری صحبت کرده‌ام. هر کدام‌شان به‌نوعی از زندگی شکایت داشتند. کم پیش می‌آمد شکایت‌هایی که از محیط خانه و خانواده می‌شد مورد قبول من واقع شود. چرا که باور داشتم بچه‌های این دوره و زمانه کم طاقت شده‌اند و گاهاً هرچیزی کاسه صبرشان را لبریز می‌کند. پس خیلی لی‌لی به لالای حرف‌های‌شان نمی‌گذاشتم […]

متن آزاد شماره ۳۱: از آدم‌ها بدم می‌آید!

از آدم‌ها بدم می‌آمد! از آدم‌ها و اجتماع‌شان. تا جایی که یادم می‌آید لقب اجتماع‌گریز را کسب کرده بودم. به‌واسطهٔ فاصله‌ای که نسبت به دورهمی‌ها و مهمان‌‌ها اتخاذ می‌کردم، صفت افسردگی هم به آن اضافه شده بود. نه دل خوشی از آدم‌ها داشتم، نه علاقه‌ای داشتم که دل خوشی از آن‌ها داشته باشم. دوری و […]

متن آزاد شماره ۳۰: زن بگیرد درست می‌شود، شوهر کند درست می‌شود

زن بگیرد درست می‌شود. شوهر کند درست می‌شود. آن‌‌قدر این جمله را شنیده‌ایم که ارزش‌اش را دارد تا از آن به عنوان ضرب‌المثل یاد کنیم ولی ضرب‌المثل تفاوت عظیمی با این جمله دارد، آن هم این است که ضرب‌المثل به مرور و در اکثر مواقع صحت خود را تایید می‌کند ولی این جمله خیر! تاریخ […]

متن آزاد شماره ۲۹: این‌بار اگر خواستی من را قضاوت کنی

خواهشاً این‌بار اگر خواستی من را قضاوت کنی، ابتدا به خودم بگو. نه برای آن‌که جلوی‌ات را بگیرم. نه برای آن‌که نوع گویش‌ات را تذکر دهم. تنها می‌خواهم با کمال ادب و احترام، در نهایت خون‌گرمی، تو را به خانه‌ام دعوت کنم. تقاضا دارم مدتی را مهمان من باشی. زیر یک سقف با من زندگی […]

متن آزاد شماره ۲۸: روزی که من سرما خوردم

همیشه قبل از بیرون رفتن از خانه، درِ تراس را باز می‌کردم تا میزان سرما و گرمای هوا را بسنجم و برطبق آن پوشش بیرون‌ام را انتخاب کنم. روزی از فصل‌ پاییز بود، هوا را بررسی کردم، سرد بود. بلوز آستین بلند کلفتی را بر تن کردم و راهیِ خیابان شدم. چشم‌ام که به مردم […]

متن آزاد شماره ۲۷: تک‌چشمی که خدا بود!

روزی شخصی تک‌چشم به شهری سفر کرد. از آغاز ورودش به آن شهر، شروع کرد به امر و نهی کردن به دیگران. بی‌آن‌که کسی او را بشناسد یا او کسی را بشناسد به دیگران دستور می‌داد. به دیگران گوش‌زد می‌کرد شما باید از من اطاعات کنید و حرف‌های مرا بی‌چون و چرا گوش کنید. اما […]

متن آزاد شماره ۲۶: اگر روزی قصد کشتن شخصی را داشتی…

اگر روزی قصد کشتن شخصی را داشتی خواهشاً به او از قصد و غایت‌ات چیزی نگو نگذار از این عمل‌ات هیچ بویی ببرد اجازه نده ترس به دل‌اش سرازیر شود مردن حس بدی دارد! قطعاً ترس از مردن، او را قبل از مرگ، هزاران بار خواهد کشت نگذار این دنیا را در شرایط بدی ترک […]

متن آزاد شماره ۲۵: یک پیر زنِ زشت

قد بلندی نداشت، البته قد کوتاهی هم نداشت، نسبت به سن و سال‌اش متناسب به نظر می‌رسید. اصلاً یک زنِ پیر -شاید هم میان‌سال- قد به چه کارش می‌آید؟ آن هم زنی به زشتی او! یک زن چاق! آن هم نه یک چاق معمولی، چاقی که پله‌پله بودن چربی‌های شکم‌اش حتی از روی لباس هم […]

متن آزاد شماره ۲۴: ما کم‌تر از دکترها و پرستارها نبودیم!

⁣کسی از ما یاد نکرد! نه به‌عنوان یک سرباز، نه به‌عنوان یک دکتر، نه به‌عنوان یک پرستار و نه حتی به‌عنوان کسی که از زندگی‌اش می‌گذرد.⁣⁣ مگر چه چیز ما از کادر درمان کم‌تر بود؟ چه تفاوتی میان ما و سرباز لب مرز بود؟ اسحله در دست نداشتیم؟ ماسک‌زده و دست‌کش به‌دست به خلق‌الله خدمت […]