تا به حال در مجالس و مراسم با غذایی ناشناس مواجه شدهای؟ در آن لحظه به چه چیزهایی فکر میکنی؟ به ظاهرش، به بویش، به رنگهایش، به بوی سبزیجات یا چاشنیهای داخلش؟ اگر ظاهر غذا تو را جذب کند ذهنت تصویری از طعم دلچسب آن برایت ترسیم میکند و تو با علاقه خاصی آن غذا را میخوری، میخوری و خوردنت آرام میشود، تعجب میکنی، صبر میکنی، چرا چنین طعمی دارد؟ ظاهر خوشمزهای داشت! باورت نمیشود ظاهری جذاب، بویی دلنشین! اما طعمی حال خراب کن، دیگر غذا را نمیخوری و بشقابت را کنار میگذاری.
برعکس این قضیه نیز حتما برایت زیاد پیش آمده است، غذایی با ظاهری نامتعارف، بویی دفع کننده اما هنگامی که یک قاشق از آن را میخوری به یکی از خوشمزهترین غذاهای عمرت تبدیل میشود. در زندگی روزمره نیز تا دلت بخواهد از این سبک غذاها وجود دارد.
در خیابان آپارتمانی را با نمایی شیک و مدرن، سنگهایی گران قیمت و ترکیبی از بهترین مصالح ممکن را میبینی، بدون آنکه از داخل آن مطلع باشی ذهنت شروع به ساخت آن میکند، یک لابی بزرگ و مجلل، دیوارهایی پر از تابلوهای نفیس، کابینتهای کلاسیک و هزاران جزئیات جذابِ دیگر.
زمانی که برای اولین بار شخصی را میبینی، ذهنت بر اساس معیارهای از قبل تعیین شده و تجربههای دراز مدتش به فرضیه سازی در مورد باطن و خلقیات آن فرد میپردازد. برای مثال هنگامی که یک فردِ کت و شلواری را میبینی از آن شخصیتی مودب، عادل و آراسته انتظار داری، فردی با شخصیت با کمالات و صفات پسندیده دیگر. در واقع قدرت تجسمت از تو جلوتر حرکت میکند، ذهن انسان آنقدر قوی است که بتواند چندین روز، ماه و سال جلوتر را تصویر سازی کند و با آن تصویرهای ساخته شده زندگی کند.
مشکل از آنجایی شروع میشود که پا میگذاری در محیط واقعیِ همان تصاویرِ ذهنی، چه میبینی؟ اولین تداخل، اولین عدم نسبیت، اولین تفاوت و جا میخوری! چرا؟ زیرا واقعیّت بر خلافِ تصورات تو بوده است و این مشکل از سمت مقابل نیست، مشکل از تو و ذهنی است که به آن اجازه مقدمه سازی دادهای و باعثِ ایجاد یک دسته از تصورات و انتظارهای بی مورد شدهای. نباید همیشه انتظار بهترینها را داشته باشی، نباید داشتن چیزی را آرزو کنی که حتی از ساختارش هم خبری نداری. کمی نزدیک تر شو، نزدیک تر که شوی تنها صدای گوش خراشِ دهل را میشنوی.