همیشه نگاهِمان به بقیه افراد بوده است، به اکثریت، الگو برداری کردیم و پا جای پای آنها گذاشتیم. هیچ وقت نمیخواستیم خطایی از ما سر بزند یا کاری کنیم که موردِ تمسخر دیگران قرار بگیریم. شاید یکی از اصلیترین دلایلی که باعث شد چشممان به دیگران باشد همین بود.
در واقعیّت من هم میترسم، هنگامی که برای انجام کاری داوطلب میشوی تمامِ جمع نگاهِشان به سمت تو خواهد بود، منتظرِ حرفها و رفتارت خواهند بود، کافی است یک جمله اشتباه بگویی، کافی است خلافِ میل آنها رفتار کنی، آن زمان تو میمانی و نگاههایی که در برابرشان توان مقاومت نداری. تسلیم میشوی، ترجیح میدهی تابع جمع باشی تا رسوا نشوی، سعی میکنی انتهای صف بمانی تا از دیگران الگوبرداری کنی، از راه رفتنِشان، از نوع صحبت کردنِشان، درست یا اشتباه بودنِ آن هم فرقی ندارد!
حال تصور کن در یک تئاتر نشستهای! ردیف سوم، صندلی چهارم. نمایش تمام میشود، بازیگران صحنه با سکوتِشان به چشم و دست تماشاچیان خیره میشوند، استرسی درونِشان نهفته است، آیا از نمایش راضی بودهاند؟ واکنش مردم چه خواهد بود؟ بیتوجه به چیزی از روی صندلیت بلند میشوی، محکم رو به سن میایستی و با تمام قدرت دست میزنی! در لحظاتِ اول تنها صدای دست زدنِ تو به گوش میرسد، چند لحظه بعد در ردیفِ عقب شخصی از صندلیش بلند میشود و دست میزند. دو ردیف عقبتر، از آن سمتِ سالن، از انتهای سالن، صندلیهای کنارت، کم کم صدای دست زدنها افزایش مییابد، ردیف به ردیف مردم دست میزنند و کلِ سالن از صدایِ تشویق و شادیِ مردم پر میشود. بازیگران قند در دلشان آب میشود، در یک خط جمع میشوند و برای ابراز تشکر و احترام رو به تماشاچیان خم میشوند.
تو شدی اولین نفر بین تماشاچیان، اولین نفری که شهامت داشت تا بلند شود و تشویق کند، درست یا نادرست بودن رفتارت هم مهم نبود. تو نمایش را پسندیدی و برای خودت به تنهایی بلند شدی و بازیگران تئاتر را به خاطر اجرایی که داشتند تشویق کردی.
اولین نفر شدن همیشه به همین راحتی نخواهد بود، شهامت میخواهد، جسارت نیاز دارد، قدرت، دلِ شیر که بتوانی تمام جوانبِ آن را به جان بخری و دستت را بالا ببری. یک بار هم بگذار تو برای دیگران الگو باشی، یه بار هم تو راه و روش را برای دیگران مشخص کن. کافی است از صف خارج شوی و بدونِ نگاه کردن به پشت سرت به سمت جلو بروی.