چند عدد سنجاق قفلی بردار، هر چه بیشتر بهتر، وصل کن به لباسی که بر تن داری، به پیراهنت، شلوارت، دامن یا هر لباسی که پوشیده‌ای، فرقی نمی‌کند. سه الی چهار عدد از این سنجاق‌ها را محکم ببند، چند عدد را آرام ببند، چند عدد را باز بگذار، سنجاق‌های دیگر را تنها به لباست وصل کن بسته یا باز بودنشان مهم نیست. حال به زندگی و فعالیت‌های عادی و روزمره‌ات ادامه بده، غذایت را بخور، بخواب، فیلم ببین، بدو، ورزش کن، هر کاری که می‌خواهی انحام بده اصلاً هم نگران سنجاق‌های قفلی نباش و به آن‌ها فکر نکن. بگذار مدتی بگذرد، یک ساعت، یک روز، یک هفته فرقی نمی کند، هر چه بیشتر بهتر.

بسیار خوب، حال چه اتفاقی برای سنجاق‌های قفلی افتاده است؟ قطعاً آن‌هایی که باز بوده‌اند افتاده‌اند، آن‌هایی که بسته بوده‌اند نیز باز شده‌اند و افتاده‌اند تعدادی دیگر نیز درون تنت فرو رفته‌اند و زخم‌هایی بر جا گذاشته‌اند. هر کدام از آن‌ سنجاق‌ها سرنوشت خاصی را دنبال کرده‌اند. در نهایت می‌بینی هنوز دو عدد سنجاق به لباست متصل هستند و نیفتاده‌اند، شاید اگر باز هم مدتی بگذرد این سنجاق‌ها به همین شکل باقی بمانند.

در این داستان، تن نمادی برای نشان دادن خودت بود، سنجاق‌های روی لباست نیز نماد آدم‌های پیرامونت بودند. گاهی افرادی برای مدت کوتاهی در زندگیت حضور دارند، عده‌ای بودن‌شان تنها باعث زخمی شدنت می‌شود و عده‌ای دیگر در کنارت می‌مانند و فراز و نشیب های زندگی آن‌ها را جدا نمی‌کند.

اگر می‌خواهی با فردی وارد قسمت عمیقی از یک رابطه شوی در وهله اول آن شخص را برای مدتی بر روی سطح نگه دار، به رابطه‌تان کمی زمان بده، آنقدر زمان صرف کن تا مطمئن شوی فرد زندگیت از کدام نوع سنجاق قفلی است. قول می‌دهم شخصی که قصد ماندن داشته باشد تحت هر شرایطی خواهد ماند، ولی اگر رفتنی باشد هر چه بیشتر آن فرد را بر روی سطح نگه‌ داری خسته‌تر و عصبی‌تر می‌شود و زودتر از زندگیت خارج می‌شود.

آیا به قانون سنجاق قفلی در رابطه با زندگی اعتقاد داری؟

دیدگاهتان را بنویسید