“دوست دارم” روزی چه وزن سنگینی داشت، کمتر کسی قادر به گفتن و شنیدنش بود. “دوست دارم” جملهی رایجی نبود، معابر و محافل شهرها با “دوست دارم” ها پر نشده بود، گویی زمین و زمان میدانستند نباید در هر شرایطی این جمله را به زبان آورد، گویا مفهومِ “هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد” را به خوبی درک کرده بودند، بهتر بگویم، به زبان آوردن جملهی “دوست دارم” نیازمند طی کردن هفتخانِ رستم بود. صبر کنید، شاید حق با نسلِ ما باشد، شاید زمان قدیم درک استفاده مکرّر از این جملهی زیبا را نداشتند، شاید هم “دوست دارم” جایی در فرهنگِ لغاتشان نداشت ولی ما خوب میدانیم چگونه باید از جملات برای زیباسازی هر جو و شرایطی استفاده کرد، خوب میدانیم چگونه باید از تاثیراتِ عمیق جملات استفاده کرد، فهمیدهایم چه کلمات و جملاتی حکم طلا را دارند، فهمیدهایم چه جملاتی توانِ آب کردن سنگ را دارند.
کوله بار دانستههایمان که پر شد، وارد روابط شدیم، تور وسیعی پهن کردیم برای شکارمان، همچون صیادی قهار از جملاتمان در نقش سلاحی گرم برای زمینگیر کردن طعمههایمان استفاده کردیم، هر چه طعمه بیشتر تقلا میکرد از جملاتِ سنگینتری استفاده میکردیم، جملاتمان را یک به یک به سویش نشانه میرفتیم، دوست دارم، قلب و جانم فدایت، تنها دلیل زنده بودنم، طعمهای نبود که از چنگِ مهلکِ جملات جانِ سالم به در ببرد.
هر کجا کارمان گیر بود، هر زمان منفعتمان دخیل بود تا توانستیم جملات را به کار گرفتیم. خَرِمان که گذشت کوله بار به دوش عازمِ سفر شدیم. خواسته و ناخواسته بذر دوست دارمهایمان را در قلب دیگران کاشتیم، ندانسته این بذر در قلبی حاصلخیز جوانه زد، رشد کرد و با رفتنمان پژمرد. حال و روزمان را نگاه کن، آن همه برگهای ریخته، آن همه گلدان خالی، آن همه زیبای مدفون، حق با نسل ما نبود، ما بازیچه عقدههای درونی و تظاهرهای خودباورانه بی سر و پیکرمان شدهایم، ما با “دوست دارم” هایمان به دیگران تجاوز کردیم و پرده احساسات و عواطفشان را پاره کردیم. “دوست دارم” هایمان را فدای گره مشکلاتمان کردیم، از “دوست دارم” برای رفع تشنگی و فروکش کردن عطش جنسیِ خودمان استفاده کردیم. ما خوب توانستیم با پنپه سر ببریم.
شاید برای فرهنگ سازی کمی دیر شده باشد، شاید جمله “دوست دارم” آنقدر رایج شده باشد که نتوان جلوی استفاده بیهوده از آن را گرفت ولی به اجبار میتوان فرهنگِ خام نبودن را ترویج داد.